تبلیغات
دریای تفکر و تامل
 یک مطلب ( نه دو تا ) ... عمومی ,
و آنچه در این ذهن می تازد
افکار روزانه ای هست
که به دنبال رهایی هستند
حال این رهایی چیست
خودم هم نمی دانم
مرزهای این رهایی
در کجا نهفته اند
این پسر کنکوری
تا کجا به دنبال رهایی می رود
و می دود
تا به اندیشه ی رسیدن
جامه ی عمل بپوشاند
و بی دریغ بخواند
و ترانه سازی کند
و درکش نکنند
جز اندکی
که هم دردشند
که هم صحبتش هم نیستند
این اندیشه در فراسوی وجودمان
آری این اندیشه ی رهایی
دارد سوت بازی می کند
دارد سوت سوتکک بازی های بچه گانه میکند
بدنبال کسی هست که بگوید
بسه بچه!!!!!!!!!!!!!!
شاید ترانه های تاریکی
و در خفای این صحنه ها
رموزی برای این پسر نهفته اند
رموز جاودانگی
و خوشبختی
و چرخش دست بر روی کاغذ
و سکوت بیانگر همه چیز هست
به جز همان هیچ چیز همیشگی!!!
سکوت این اسب خوی دوست داشتنی
که فقط وقتی کسی نیست سراغت می آید
و با تو می ماند و میدمد
و هر هنگام که کسی بر تو وارد شود
به راحتی از تو فرار میکند
و این نوشته
که نمیدانم که...
که هستی که میخوانی
و چه می پنداری
این پسر کنکوری...
فقط یک ماه دیگر فرصت دارد
یک ماه تا پایان
افکار این پسر می تازند
که بعد از این یک ماه
دیگر رها شوند
نه درگیر تر
نه دیوانه تر
و مجنون تر از همیشه
نمی دانم این دست ها تا کی
می خواهند بنویسند
تا کی می روند و می چرخند و می نویسند
اینجا در این افکار که در همسایگی مان هست
چیزی جز یأس و ناامیدی نیست
و شاید تک و درخشنده ترین این افکار
تنها و تنها ...
توکل است
این یادگار الهی
این رفیق روزهای تنهایی مان
این همسفر وجود مشومان
شاید بگویی که من مشوش نیستم
ولی یک درخت
برای ساخت جنگل
کافی است
همه چیز از تک شروع شد
از یگانه بودن
از « احد » بودن
این پسر کنکوری برای خیلی چیزها
و خیلی جاها جا دارد
اینجا شاید دوست داشتن به زندگی بود
دیدن زوج ها
در مقابل « احد »
و زندگی کردن با تضاد ها
مثه عاشق شدن
این شوریدگی ها مزه های زندگی هستند
این تضاد ها که با آنها زندگی می کنند
و من باز پسری کنکوری هستم
تنها با « احد »
گسستن این رشته های فکری
این نوشته ها را
تا مرز ناکجا آباد
می کشد و می برد
و تحمل خواندن را از شما میگیرد
شاید خواستم به قول سهراب
(( دل تنهایی تان را تازه کنم ))
حال دوباره این پسر
که لفظ آشنای کنکوری را حمل میکند
فکر میکنید تا کجا این لفظ را حمل میکند
آیا در این وسط ها زمین می خورد
یا تا آخر راه با خودش می بردش
یا جرأت تمام کردن را به خودش می دهد
چقدر وحشتناک است
 
که بگویی نمی دانم
 
و فکر کنی که خدا می داند
وااااااااای..........
چقدر باید با خودت بیگانه باشی
تا اینطور مطمئن بگویی
نمی دانم
ولی رسیدن نزدیک است
حتی اگر به قول علی
اگر به بن بست هم برسیم
راه آسمان باز است
و ما پرواز آموخته ایم
و هیچی جلوی ما را نمی تونه بگیره
و این هم 20 دقیقه
معاشقه ذهن و خودکار و کاغذ....
                           والسلام

نوشته شده توسط هادی رنجبر در پنجشنبه 9 خرداد 1387 و ساعت 02:05 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 نجوای شبانه ... عمومی ,

میخواهم خالی کنم

دردم

شوقم

وجودم

بی حالیم

همه را

شاید آخر سر خودم را

شاید دگر از من نخواهی

هی نیا سراغم

 مدام پچ پچ

سر و صدا

داد و قار

برای چه

هدفت چیست؟

باید باشی

روزی تو را کشتم

و روزی دگر جانت دادم

روزی زندانی ات کردم

و حال آزادت

چرا نمی آیی و دوست نمی شوی

چرا آشتی نمی خواهی

بگذار تا برایت بنویسم

شاید بخوانی و بروی

و بفهمی

که نباید باشی

حداقل الان

بیا و شادم کن

با دوستی

و گر نمی خواهی

برو و ترکم کن

به راحتی

وجودم پر از تشعشعات توست

بیا بیرون و برو

خالی شود

از فکرم فرار کن

دیگر سراغم نیا

نه به خودم سپار

نه خودت

شاید نوشتمت تا خالی شوی

اما حکایت همچنان باقیست

راهی نیست

دستور آمده ( و لا تبدیل لخق الله )

باید رفت

نگاه نکرد

بر نگشت

حتی اگر به راحتی بشود

نباید فکر پشت سر را کرد

نباید فکر وسط های راه را کرد

فقط باید رفت

برو و برو و برو

هر طور که بروی

اهمیتی ندارد

مهم رفتن است

پس میرویم

 

 

بوی آینده می آید

نزدیک است

در چند قدمی ما

و ما را ه فرار نداریم

نزدیک می شود و نزدیک تر

لرزش هست و دیدن

 می آید و هی بینی اش

ولی باز وانمود میکنی

که حال را میبینی

ولی بدان و میدانم

این آینده است

مثل این نوشته

من هم آینده بودم

و آینده خواهم شد

آینده تزریق شده

به وجودمان

سریع اثر میکند

و میآید

مهم این است

درد قبل از آمدنش را تحمل کنیم

این درد هست

همیشه

حال آینده آمپولی پر از هوا باشد

برای کشتن ما

یا پر از مواد مغذی

پس خوب است

ما که این درد را میکشیم

کنارش درست باشیم

درست کار کنیم

 

     والسلام


نوشته شده توسط هادی رنجبر در شنبه 22 دی 1386 و ساعت 12:01 ب.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
  ... عمومی ,

اعداد را چه شده است؟

اعداد آرمانی

آنانی که مقدس شدند

آنانی که ارزش یافتند

زیر این سقف مینایی

اعداد معنا یافتند

کجایند عددهای تنها

عددهایی که حقیقتشان را گرفتند

غبطه میخورند به عددهای آرمانی

عددهایی که همه دنبالشانند

یا لااقل بیشتر از همه

نمیدانم

شاید برای من فقط نامی از آن عدد باقی مانده است

شاید برایمان شکلش مهم باشد

و از اینکه این عدد در حساب بانکیمان باشد تنفر داریم

ولی با این حال همه دنبالشند

شاید این عدد اگر پا داشت فرار میکرد

شاید خودش را عددی نمیبیند

حال به جایی رسیده ام که این عدد از دستم راحت شده

حالا که فکر میکنم

میبینم

قیمیت این متن مضربی از او هست

ولی باز

اینبار خود عدد آمد و گفت

بیا و با من برو

حداقل اینبار

شاید این شروع راه باشد

چهره ها خندان

وجود ها پر از تردید

کلید Enter زده میشود

تو آمدی و هول شدم مستی ام پرید

آها حالا فهمیدم

شاید میخواستی ارزشت بیشتر شود

قبول...

با هم میرویم....

همیشه همراهم باش

با هم میرویم و با هم میرسیم..........

                                                والسلام

 


نوشته شده توسط هادی رنجبر در دوشنبه 10 دی 1386 و ساعت 07:12 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 دلیل بی وفایی(اسمشو بی وفایی که نمیشه گذاشت ولی خوب مردم میگن) ... عمومی ,

سلام دوستان عزیز من.

شرمنده که در طی این مدت من کمتر موفق به آپ کردن هستم. دغدغه های درسی نمیگذاره.

انشاء الله به زودی خودمون رو خواهیم رسوند.

پیروز باشید . هادی


نوشته شده توسط هادی رنجبر در شنبه 17 آذر 1386 و ساعت 06:12 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 تخلیه ... عمومی ,
تخلیه.. تخلیه خود ... فرق میکنه با تخلیه های دیگه، مثلا با تخلیه چاه... تخلیه خود راه دیگه ای داره. مثه این که در حال مسابقه والیبال با یه تیم سخت هستی. خیلی ها که خیلی سریع بازی میکنن یه هو کند ذهن میشن. نمیفهمن دارن چی میکنن. نمیگن .. هی توپ. بیا تا بندازمت برای پاسور و خرابت کنم کف زمین مقابل. گیجی. کندی. ناگهان !!! قانونی در روانشناسی. بدن دوست داره تا با محیط خودش رو تطبیق بده. مخصوصا آهنگ ها. آهنگه شاد باشه یا چی...
همه گنگ. من هم اون وسط گنگ شدم. موندم. اینو قبلا آزمایش کرده بودم. میدونستم فریاد روحیه بخش و آزدی فکر رو میاره. دوباره امتحان کردم.Yeah...Yeah.. You Break me Tell , break me tell . آهنگ 30seconds to mars از آلبوم یا گروه The Kill فقط 51 ثانیه ازش رو داشتم. اتفاقی هم گیرم اومده بود. تو ذهنم فریادهای اون کسانی رو که میخوندند(= میخواندند) یادم اومد. انگار درونم با تمام وجود با این آهنگ میخوند(= میخواند) و خودش رو آزاد میکرد. توپ مرد، ولی وسط گیر ما نتونست جمعش کنه. پاسور که با زور خودش رو رسونده بود، همین جوری توپ رو بالای سر خودش انداخت. در همین حال دادهایی که تو مغزم بود اونقدر منو تحریک کردند که توی اون لحظه من که اسپک زن سمت چپ بودم با یه پرش در حالی که کج بودم با دست راست ( آخه اون موقع فقط با دست چپم درست اسپک میزدم ) چنان پشت توپ اومدم که توپ با سرعت باور نکردنی به سر وسط گیر تیم مقابل خورد و به عقب رفت. دادهای خوشحالی بچه ها بالا گرفت. با همه قرار گذاشتم که داد بزنن. درگیر بازی شوند و داد بزنند تا نیرو بگیرند و از بسته بودن و یه جور محدودیت ذهنی که براشون به وجود اومده بود خارج شوند. گیم اول 18-25 به نفع ما دوم 24-25 به نفع ما.شاید اگه داخل خودم فریاد نمیزدم و با تمام وجود دادم نمیزدم... حتما میباختیم. چه خوبه بعضی وقتها مثه دیوانه ها داد بزنیم. میریم به قلب چیزی که ازش میترسیم و ما رو محدود کرده و دیگه آزاد میشیم.
 
نکته: نمیگم بشینین Hip Hop یا همون Rap گوش کنین. این آهنگ رو که میگم وقتی گوش میکنی سریع ازش زده میشی. هدف داد زدن با تمام وجود در درون خود بود. در این نوع داد زدن هیچ کس  صدات رو نمیشنوه(= نمی شنود) . من فقط تو سالن میتونم داد بزنم. ولی خونه که میام که نمیتونم داد بزنم. زشتــــــــــــــــه
 
  -نوشته شده در تاریخ 27 مرداد سال 1386 خورشیدی به ساعت 9:39 دقیقه شب
نوشته شده توسط هادی رنجبر در یکشنبه 4 شهریور 1386 و ساعت 05:08 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
  ... عمومی ,
Back for Good
سلام گلهای سوسن من. من برگشتم.
 از اینکه مدتی نبودم متاسفم. تقصیر من نبود. وبلاگ من از شانس متعالی که داشت داخل همون Raid میهن بلاگ که سوخته بود، بود.کل وبلاگ به باد فنا رفت و به خصوص اعتبار میهن بلاگ. حالا : بیا بالا. پیگیری ها= تمام متن های وبلاگ رو بازگردانی کردم ، البته بعضی هاشون نشدن ، ولی خوب همینی هم که برگشت بهتر از هیچی هست. یه نگاهی به تاریخ تمام پست ها بندازی میبینید که توی فاصله های زمانی کم همشون آپ شدن. بی خیال. ولی حیف اون نظر سنجی و نظرات شما در وبلاگ. خیلی زیاد بودن و آدم هم نه ببخشید ، آدم نه ، انسان حال میکرد با این وبلاگ. حالا هم من مخلص تمام شما هستم. از اونایی هم که میخوان لینکشون رو تو وب خودم بگذرم ، تو قسمت نظرات همه مشخصات و لینکشون و موضوع سایتشون رو بیان کنند. سپس ما در خدمتیم.
 
یادش بخیر حال و هوای دهات ما / آن روزها که سوی تو بود التفات ما / ما در کلاس عشق شلوغ نمونه ایم / شکر خدا که بیست نشد انضباط ما / روزی حضور محترم عشق میرسیم / بگذار برطرف بشود مشکلات ما.
 
یا علی مدد. خداحافظ همگی.
                                        ™®Hadi
نوشته شده در ساعت 10:50 دقیقه صبح به تاریخ 12 مرداد سال 1386

نوشته شده توسط هادی رنجبر در چهارشنبه 17 مرداد 1386 و ساعت 04:08 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 چگونه توانستن و دید ما نسبت به توانستن ... ... عمومی ,

امروز معنی کلمه (( لَیسَ لِلاِنسان شَی الّا ما سَعی))  درک کردم (درک کردم با فهمیدن و دانستن فرق میکند)

من یکی از کسانی هستم که میگم تا امید و فکر پیروزی نباشد پیروزی هم نیست و حاصل نمیشه.سعی کردم همیشه بالاتر باشم و خودم رو بالا بگیرم( حد اقل دست کم نگیرم ). خودم رو اینگونه میدیدم:

من دارای اعتماد بنفس عالی هستم

من موفق هستم

خوشا به حالم

من فلانم

من ریاضیم خوبه

من فیزیکم خوبه

معلم فیزیکمون ازمون امتحان فیزیک از 10 نمره گرفت و من گرفتم 75/4 . فهمیدم با تمام اون تلاشی که برای درسم کردم و خوندم برای فیزیک من یک احمق خر بیشتر نبودم. من خودم رو گول میزدمو من خوردم رو با این حرف ها گول میزدم. رفتم خونه و به شدت ناراحت بودم. در راه هزار تا فحش و بد و بیرا به خودم دادم. تو خونه اونقدر با خودم حرف زدم و به حرف های آقای حبیبی و آقای رحیمی فکر کردم و حرف های دکتر علیرضا آزمندیان. این حرف رزدن با خودم سبب آن شد بفهمم و در کنم که من در این روش درست عمل میکردم و اون اشتباه خودم رو پیدا کردم . من متوجه شدم که من فیزیکم خوب هست ولی اگه بگم من فیزیکم خوبه و به خودم اینو تلقین کنم این یعنی بن بست. یعنی پایان بدون رقابت. من همین جا که هستم خوبه و نیازی به جلوتر رفتن ندارم. به خودم قول دادم که دیگه هرگز شبی زودتر از 12 نخوابم و درس بخونم . من هدف هام رو بررسی کردم. من برای چی اینجا آمده ام. برای چی درس میخونم برای آیــــــــنــــــــــــــــــــــــــــده ام چه برنامه ای دارم و من وضعیت دانشگاه رفتنم چه جوری میشه آیا بابام میتونه منو به یه دانشگاه آزاد بفرسته و جواب همه شون رو دادم. و اینکه آیا اون هدف من دانشگاه آزاد بود یا اون افق ها آبی و سفید و زیبای موفقیت. من باید موفق بشم . من باید پیروز بشم وگرنه به آرزو هام نمیرسم. من اشکال خودم رو پیدا کردم و در صدد درست کردنش در آمد و به همون جمله ای که از بچگی هام با اون پله های موفقیت رو گذراندم و مشهور ترین فرد شهرم شدم روی آورد و گفتم که:

(( من می‌تونم

کاری نیست که من نتوانم انجام دهم

من آمده‌ام تا از غیر ممکن ها ممکن بسازم ))

این قسمتی که من دارم الان مینویسم رو دارم در ادامه قسمت بالا مینویسم و قسمت بالایی رو دیروز نوشته ام. من دیشت رفتم به سالن برای والیبال بازی کردن با بچه ها . دوستانی که سال قبل در شهر خودم همکلاسی من بودند. من وقتی برای تحصیل به جای دیگری اومدم والیبال بسیار خوبی رو در مدرسه جدیدی که بودم به هم زدم( یعنی والیبالیست خوبی شدم. ) من هم که والیبال بسیار خوبی داشتم با پیراهن شلوار رسمی رفتم به سالن و با بچه ها به گرمی سلام و علیک کردم. من با اونا شروع به والیبال کردم ولی نتونستم حتی به اندازه ی اون وقت ها که با اونا بازی میکردیم بازی کنم. منی که داخل مدرسه ی جدیدم وسط گیر بودم و تمام سرویس ها رو خودم میزدم در اینجا حتی نتونستم و یک پوئن بگیرم. نارات شده بودم و گفتم چه عاملی باعثش شده بود. من در حین بازی هی به خودم گفتم که شاید اینا کلاس والیبال میرن ولی بازی اونا رو که دیدم به اندازهی بازی من خوب نبود. ولی من هرچی به خودم قبلولاندم که میتونم بهتر از این حرف ها باشم خیلی خوب بازی کنم نتونستم. تو راه بگشتن خیلی از خودم ناراحت بودم ولی باید یه علتی داشته باشه فکر که کردم فهمیدم که باید یکی از این علت های زیر را داشته باشد.

1)      من که با شلوار لی و کفش چرمی رفته بودم

2)      ناخن های من بلند بود که مانع از حالت گرفته دستم برای بازی میشد.

3)      من در قدیم در جمع این بچه‌ها به خوبی بازی نمیکردم و شاید زمینه‌ی روانی از گذشته های قدیم باعث بد بازی کردنم شده بود.

به هر حال من به خودم قول داده‌ام که به اونا نشون بدم والیبال واقعی یعنی چی. من هرچی در سالن به خودم گفتم که بهشون نشون میدم والیبال یعنی چی. من میتونم بهتر از همه اینا بازی کنم و من بهشون نشون میدم. نشد که نشد. من که هیچ وقت در والیبال بازی کردن از خودم اضطراب نشون نمی‌دادم و اضطراب نداشتم ولی این بار یه چیزی تو دلم نم گذاشت که بازی کنم. یه چیزی تو دلم خالی شده بود و اضطراب می‌آورد. شاید ترس از اشتباه. هر چی اومدمبه خودم فحش و فضیحت بدم که متیکه تو که بهتر و حرفه ای تر از اینا میتونی بازی کنی چرا مثه منگولا نشسته ای ، نفهمیدم چرا بازی نکردم. من باید از همون اول بازی میگفتم هاه ه ه بنداز توپو تا نشونت بدم والیبال یعنی چی تا دیگران و خودم از خودم حساب ببرن. تا ببینیم خدا چه میخواهد و چی کار میکنیم.

پایان این برنامه ساعت 11 و پنجاه و هفت دقیقه و 564862318564 پیکو ثانیه قبل از ظهر شرعی

در 26 آبان سال 1385 هجری شمسی

مصادف با 17 نوامبر سال 2006 میلادی

بر خورده به جمعه 26 شوال 1427


نوشته شده توسط هادی رنجبر در سه شنبه 9 مرداد 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 شخصیت ... عمومی ,

کلاس زبان انگلیسی بود . استاد وارد کلاس شد. نشست و کمی نگاه کرد به بچه ها. از وضعیت کلاس ناراحت شد. تخته کلاس نابود و خط خطی که ما در درس ریاضی میترسیدیم که نکنه معلم رو تخته بنویسه 6 و ما اون رو به خاطر خطهای روی تخته که با چاقو انداخته شده بود 6- ببینیم. نگاهی به میز سنگی جالوی خودش انداخت که سنگ رویی را نداشت و نگاهی به دیوار آخر کلاس که با اسپرینگی نابودش کره بودند. و 27 تا دانش آموز که به بدی و بی نظمی نشته بودند. و به زمین زیر پایشان که پر بود از برگ و کثافت. به سمت در کلاس که باید طبق قاعده در آنجا سطل آشغلی باشد که نبود. معلم زبان ما استاد دانشگاه هم بود. جناب آقای استاد رحیمی ، متفکر زبان و ابداع کننده روش نوین آموزش زبان انگلیسی. نویسنده کتاب. جلو آمد و و از بچه ها خواست تا صندلی ها را مرتب کنار هم بچینند و ما هم صندلی ها را به طور منظم در کنار هم گذاشتیم. آن کلاس دیگه حال و هوایی دیگر داشت. نشست و رو به بچه ها کرد. میخواست چیزی بگه ، بگه از اینکه چرا زندگی ما بد هست و ماچرا باید عاقبتمون اینجوری باشه. رو به ما کرد و با همون سر و صورت پاکیزه و تمیزش برای ما صحبت کرد و هی گفت و گفت. قسمتی از حرفهای که من هرچند میدونستم ولی باعث پایبند شدن من به آن شد.

به ما گفت که تا کسی نخواهد که برای خودش شخصیت قائل بشه جامعه این شخصیت رو به اون هدیه نمی کنه. تا کی باید وضعیت ما این جوری باهه . چرا ما خودمان نمی گویم چرا و چگونه و کی و کجا و چه وقت و برای چه و... چرا ما روحیه ی چرا ما روحیه ی پرسش گری نداریم؟ چرا ما خواهان گرفتن  حق خودمان نیستیم. مثلا ما وقتی وارد یک اداره دولتی میشویم چرا رئیس به ما احترام نمی گذارد و مدام داره با کامپیوترش ور میره ولی شما باید از خود بپرسین که علت حضور و حقوق گرفتن او در آنجا چی هستش ، باید بدونین که او آنا نشسه که به شما خدمت کنه. ولی متاستفانه عقدهایی که از  قبیل اینکه تا به حال کامپیوتر نداشته و یا موبایل نداشته و حالا که گیرش آمده میخواهد هی باهاش ور بره و هی با هاش بازی کنه.می گفت که من احساس میکنم که هر لحظه تو این دانشگاه ها و یا این مدارس درس میدهم یک سال از عمرم کم میشه. بیاید عقده های خودمون را نابود کنیم و غرور کنیم به خودمون. میگفت من که الان اینجا هستم فقط نون بی سوادی شما ها رو میخورم و اگه شما با سواد بودین من مجبور میشدم که یه جای دیگه درس بدم. مدیر ، معاون ، مشاور ، همه و همه نون بی سوادی شما رو میخورن و باید مدیون ما باشند و برای ما کار کنند. نگاهی به صندلی های نابود و خراب کلاس رو انداخت و گفت چرا شما باید روی اینگونه صندلی بشینین. برای خودتان ارزش قائل شوید. گفت که از فکر و این گوهر وجودی او استفاده کنید. از عقل خود کمک بگیرید. وقتی شما با یک مسئله ور میرید و میخواهید حلش کنید ولی حل نمیشه و شماها هرچی فکر میکنین نمیشه، اون موقع است که شما برگه رو ول میکنین و چه بسا به آن یک لگد هم میزنید و پرتش میکنید اونور. میروید پای غذا قاشق رو که میزنین زیر دمپز و ... میگید آهـــــــــــــــــــــــآاااااااااااا یافتم اون موقع است که غذا را رها میکنین و با شور و اشتیاق به سراغ سوال میاید و حلش میکنید. اینها همه حاصل از اون تفکری هست که شما کرده اید. و بعد یه آیه از قران برامون گفت که کسانی که از آن گوهری که خداوند به آنها هدیه کرده است استفاده نمیکنند بلکه از حیوان نیز پست ترند( بَل هُم ضلَّ ... ) شما میتوانید خیلی با ادبانه و با استفاده از یک خودکار و قلم و به صورت مکتوب و امضای همگان مسئولان را به زیر سوال ببرید(مودبانه). و این را هم گفت که کارها را باید اصولی انجام داد. با اشاره به یکی از هم کلاسی ها ( بغل دستم در سمت راست ) و خواستن اسم او گفت که فقط در جهان یک نفر به نام محمد زارع هست که در جهان وجود دارد و تنها یکی و یکی، و خدا هم که کسی رو بیهوده نمی آفریند و اگه نخواهد و اون هرگز به وجود نخواهد آمد و کسی هم جلودار خدا که نیست. اون حتما یکی هست و به یک خاطر و هدف خاصی به وجود آمده است زیرا در ویژگی هایی که داره از اطرافیان خود منحصر به فرد است. می گفت حتی این انگشتر من رو که میبینید در دست من است بر روی کره ی ماه از همین جا اثر میگذارد.

هفته ی بعد که اومد سر کلاس ما همه روی صندلی هایی که تازه از کارخانه خارج شده بود نشسته بودیم و همه صندلی ها نو و تازه بودند. شاید این اولین قدم بود.


نوشته شده توسط هادی رنجبر در سه شنبه 9 مرداد 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 نوشته های پیشین
+ یک مطلب ( نه دو تا )
+ نجوای شبانه
+
+ دلیل بی وفایی(اسمشو بی وفایی که نمیشه گذاشت ولی خوب مردم میگن)
+ تخلیه
+
+ تحقیقی در مورد عشق و پیشینه ی آن ( سیری در کتابها در مورد عشق )
+ -اگه بیکارین این پست رو بخوننین چون این پست ارزش گرفتن وقت های مهم رو نداره.
+ اعتیاد مرگ تدریجی
+ نگاه کلی به سالی که گذشت
+ خطر
+ وایسا دنیا من می خوام پیاده شم (این ماجرا واقعی است و شک و شعر های عاشقانه نیست)
+ سلام
+ بوش: امینم برای بچه ها خطرناک است
+ یه شعر باحال

صفحات :
1 2 3 4